REAL  TEX
درسهاي زندگي
 

 

 

رفاقت غصه ي تلخيست که از نامش گريزانم  ******  محبت گر شود پيدا ... به هر قيمت خريدارم

 

     هوالمحبوب   

۱۳۸۸/٥/٢٢


زندگی را دور بزن و آنگاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی ، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند ... !

 

حرفامو با دو نوع نگاه به دوستیمون شروع میکنم .

1)      دوستی – ازدواج

قبل از هر ازدواج شرایطی لازمه که من هیچکدومشو ندارم ، از جمله :

. بلوغ عاطفی

. شناخت از خود

. ترسیم مجازی همسر آینده

. فکر کردن به ازدواج

. استقلال مالی

. استقلال رای

. آمادگی ذهنی

. ترسیم اهدافی برای آینده

. و ...

فکر نمیکنم هیچکدوم از اینآ نیاز به توضیح داشته باشه ، پس ازش صرف نظر میکنم .

میدونم که قصد اولیت برای دوستی ، ازدواج نبوده ( به گفته ی خودت ) .

اما فکرشو کردی اگه با هم دوست بشیم ، بینمون علاقه ای ایجاد بشه و من شرایطه ازدواجو پیدا نکنم ، چی میشه ... !

 

2)      دوستی - دوستی

اما در مورد یه دوستیه صاف و صادق ...

من هیچ مشکلی برای این دوستی نمیبینم ، اما فقط برای خودم ...

چرا که با تجربه این چهار سال تونستم رو احساسم کنترل داشته باشم !

اما من هیچ شناختی از تو ندارم که میتونی یا نه ...

با شناخت جزئی که ازت دارم :

تو دختر مهربون ، فوق العاده عاطفی ، دوستدار خرج احساس و دلداده ای هستی .

من نمیتونم به خودم این اجازه رو بدم که با برقراریه یک دوستی تورو بیشتر اذیت کنم .

نه اینکه من نخوام با دختری دوست باشم ، نه .

به نظرم هیچ پسری بدش نمیآد با دختری رابطه عاطفی داشته باشه ، مخصوصا دختری که بهش ابراز علاقه میکنه .

اما فکر کردن به اینکه نکنه با احساست بازی بشه و از این بیشتر اذیت بشی علاقه به این دوستی رو ازم میگیره .

با خودم میگم اگه همش بخوام به این فکر کنم که رو احساسم کنترل داشته باشم که خدایی نکرده با احساست بازی نشه ( مثل تارا ) ، آیا میتونم یا نه ؛ و البته آیا میتونی یا نه ( تو به هیچ وجه با احساس من بازی نکردی ، اینو شک نکن .)

.

.

بزار برای تنفسیم که شده برم سراغ سوالات ...

.

.

سوال : در مورد کدوم انتخابت مرددی ، من یا دوستی ؟

*جواب : راستشو بخوای اول میخواستم به دید ازدواج بهت نگاه کنم ، یا باهات آشنا بشم .

اما وقتی به خودم نیگاه کردم ، گفتم بشین سر جات ، تو هیچیت مشخص نیست و البته اون شرایطی رو که اول گفتم ندارم .

اما تو ، تو سن ازدواجی مطمئنا خواستگارای خوبیم داری پس دیگه حرفی برای گفتن در این مورد نمیمونه .

اما دوستی ، همونطور که گفتم من بی میل به دوستی نیستم ، اما از آینده و وابستگیش میترسم ، با این وجود فکر میکنم اگه شکل نگیره شاید بهتر باشه .

البته اینو بگم که فکر نکنی تنها دوست ندارم با تو رابطه داشته باشم ، شک نکن که حاظر نیستم با دختر دیگه ای رابطه ی موقت داشته باشم یا حداقل دلدادن موقتی رو نمیخوام ، چون دیگه تحملی برام نمونده ...

شاید دیگه طاقت جدایی یا اتفاقایی مثل اینو یا اینکه حس کنم طرفمو بازی دادم ، ندارم .

 

سوال : گفته بودی مگه دوست داشتنیم وجود داره ؟

جواب : شک نکن با برقراریه یک رابطه ی عاطفی ( همون دوستی ) کوچیکترین حسی که به وجود میآد حس دوست داشتنه . مخصوصا وقتی یک طرف حس میکنه طرف مقابلش خیلی دوستش داره .

 

سوال : گفته بودی از پیشنهادی که بهم دادی پشیمونی ( شناخت هم ) ؟

جواب : از حرفایی که زدم مطمئنا جوابتو گرفتی ، اما بعید میدونم اگه به عقب برگردیم ، با اون همه احساست بتونم جلوی خودمو نگه دارم .

 

سوال : گفته بودی راحت زیر دوستی میزنم ؟

جواب : منظورمو بد گفتم ، منظورم همون کنترل احساس یا بهتر بگم یک دوستی عاقلانست که کمترین ثمرش این میشه که بتونی راحتتر با واقعیت کنار بیایمو ، از جدایی احتمالی کمتر اذیت بشیم .

 

سوال : توضیح رابطه ی منو تارا ؟

رابطه ی منو تارا با اینکه بهم قول داده بودیم دوستیمون عاقلانه باشه ، عاشقانه شد ...

چند باری بحث جداییرو پیش کشیدم و بهش گفتم نمیخوام بیشتر از این اذیت بشی ، اما در جواب بهم گفت : " ما دو تا آدم عاقل و بالغ هستیم که هر وقت بخوایم میتونیم از هم جدا شیم "

حالا که میخوایم از هم جدا شیم ، مثل اینکه اون دوتا آدمه عاقل و بالغ ، عقلشونو از دست دادن و احساس جاشو گرفته ...

ولی خوب این باعث نمیشه دوستیمون ادامه داشته باشه ، چرا که اولا بهم نمیرسیم ، ثانیا اون داره ازدواج میکنه ، ( حداکثر بعد ماه رمضان )

البته براش خوشحالم شایم اینطوری بتونه رحت تر با واقعیت کنار بیاد ، ولی خوب خاطراتو نمیشه فراموش کرد ...

یه وقتایی که به اولین لحظه ی آشناییمون فکر میکنم ، با خودم میگم اگه به اون موقع برگردم امکان نداره باهاش رابطه برقرار کنم ، و اینم فقط به خاطر خودشه ( به خدا ) ...

من نمیتونم اذیت شدنه یک دخترو ببینم ، مخصوصا که از دسته من باشه ... ( خیلی اذیت میشم )

خدا نکنه بهم حس بازی دادن دست بده ...

 

سوال : گفته بودی چرا بهم ابراز علاقه نمیکنی ؟

جواب : فکر میکنم حداقل با توضیح سوال قبلی برات روشن شده باشه .

( خدا کنه فکر نکنی من مغرورم ؛ الهی آمین )

 

سوال : گفتی بهت بگم میخوام برام دوست باشی یا شریک ؟

وقتی شرایطه یک شراکت وجود نداشته باشه ، اون شرکت ورشکست میشه ... !

اما ، در مورد دوستی ...

همونطور که گفتم من بی میل به دوستی نیستم ، اما ...

دوستی که بخواد آخر داستان منو تارا باشه ، همون بهتر که شکل نگیره ...

به نظر من دوستیه عاقلانه بهتر از عاشقانست ...

لااقل ضرر کمتری تو این دوستی وجود داره ، اما خیلی دختر و پسر قوی میخواد که بتونن این رابطه رو برقرار کنن

*یک مثال *

دو تا هم کلاسی رو در نظر بگیر که تا پیش دانشگاهی با هم پیش رفتن ...

یک رابطه ی دوستی عمیقی بینشون پیدا شده ...

همدیگرو خیلی دوست دارن ، اما زمان انتخاب رشته میرسه ...

دو فرض پیش میآد :

" فرض اول " : هر دو به خاطر هم یک رشته رو انتخاب میکنن ...

زمان میگذره ...

تازه یکیشون میفهمه به خاطر اون یکی وارد این رشته شده ...

نه راه پس داره ، نه راه پیش ...

اما اونی که از روی علاقه وارد این رشته شده چی ... ؟

آره ...

اونم وقتی ناراحتی و شکست دوستشو میبینه ، ناخداگاه از مسیر اصلیش منحرف میشه و ...

این میشه که هیچکدوم به هدفی که داشتن نمیرسن ...

این وسط چی باعث شد هر دو شکست بخورن ...

دوست داشتن کورکورانه ، رو دربایستی ، فداکاری یا ... ( چی ... )

" فرض دوم " :

یکی از اونا که به رشته ی دوستش علاقه نداره ، تصمیم میگیره رشته ی دیگه ای رو انتخاب کنه ...

اما علاقه ای که بینشون هست ، پاهاشو سست میکنه ...

ولی هر طور شده تصمیم خودشو میگیره و وارد یک رشته ی دیگه میشه ...

( هنوز علاقه بینشون هست )

اون یکی سخت باورش میشه ...

اولش ناراحت میشه ...

زمان میگذره ...

پس با وجود سختی هر کس راه خودشو  میره ...

با وجود اینکه همو دوست دارن ، از هم جدا میشن ...

اما ...

این جدایی همیشگی نیست ...

هر کس رشته ی خودشو ادامه میده ...

شاید اول راه برای هر دو سخت باشه ...

وقتی هر کدوم موفقیت اون یکیرو میبینه ، اینگاری خودش موفق شده ...

پس با اعتماد بنفس بیشتری به مسیرش ادامه میده ...

این میشه که این دوستی همیشه بینشون میمونه و هیچوقت از بین نمیره ...

 

سوال : گفتی اگه از رفتاریم خوشت نمیآد .... ؟

جواب : اگه تو یک جمله بخوام وصفت کنم :

" خیلی شجاعی ...

آدمه شجاع انتقاد پذیره ...

این انتقاد پزیدیش اصلاحش میکنه ...

اما وقتی 18 سال از عمرش گذشت نمیتونه عیبه دیگه ای داشته باشه ...

 

* چند تا نکته در مورد پیامکآی دیشب

از سخنرانی تشکر کردی

قابلتو نداشت ، اگه بدونم چیزی دارم که به دردت میخوره ، حتما بهت میرسونم .

 

* گفتی از اینکه ناراحتت کردم معذرت میخوام

به هیچوجه منو ناراحت نکردی

شاید بهونه ای شدی که به خودم بیام

چرا با وجود اینکه من با خدا نیستم ، اون باهامه

نکنه داره امتحانم میکنه ، باید خودمو اصلاح کنم ، برام دعا کن

ازین بابت ازت خیلی خیلی ممنونم ( به خومدم آوردیم . )

 

* گفتی خیلی پاکی ، قدرتو ندونستم

پاکی ...

من با این کلمه خیلی ناآشنام

در صورتی که همه اینو بهم نسبت میدن

آخه چرا خدا جون

امیدوارم خدا کمک کنه اونی بشم که بقیه در موردم فکر میکنن

( هیچ قدر دانی قشنگتر و بزرگتر از ابراز محبتی نیست که تو کردی . )

اونی که قدر ندونست ، منم .

 

گفتی اگه پاک نبودم ...

این برمیگرده به پاکیه خودت ، شک نکن

اگه تو در یا رو نشونم میدادی ، شاید شنا میکردم !

قدر خودتو بدون

 

اون سخنرانیآرو هنوز خودم گوش ندادم ، باید بشینم و خوب گوش کنم .

 

تو این که دارم به خودم زیادی ظلم میکنم یا نه ، موندم

 

همون طور که گفتم خیلی قشنگ حرف میزنی ، بوی امید میده ...

امیدوارم خودت حرفاتو قبول داشته باشی

باشه لو نمیدم خودمو ( اما چون صادق بودی صادق بودم )

برات دعا میکنم که به هر چی میخوای برسی و البته خدا بهترین ها رو نسیبت کنه

 

در آخر اگه حرف بدی زدم

با احساست بازی کردم

بهت توهین کردم

هرچی

هر چی

ازت معذرت میخوام

.

.

مطمئن باش اگه بدونم کاری از دستم بر میآد که برات انجام بدم کوتاهی نمیکنم ، به عنوان یک دوست

.

به خدا میسپارمت

 

بیا با دیده ی خوشبینی به دنیا بنگریم / غصه را رها کنیم مژده ی شادی آوریم

 

.

.

جز توکل بر خدا ، سرمایه ای در کار نیست /// هرکه را باشد توکل ، کار او دشوار نیست

.

.

اگر در زندگی ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد ، آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت ...

 

 

صادق هدایت

پيام هاي ديگران ()   لينک


:: کلبه ::
::
آرشيو ::
::
آدرس من ::


:نويسندگان وبلاگ
صادق هدایت

::کلبه ي حقيقت ::


:آمار وبلاگ  


السلام عليک يا

علي بن موسي الرضا


آرشيو

۱۳۸۸/٥/٢٢
۱۳۸۸/٥/۱٢
۱۳۸۸/۳/٢٥
۱۳۸۸/٢/٢٦
۱۳۸٦/٩/۱٠
۱۳۸٦/۸/٢٦
۱۳۸٦/۸/٥
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱۱/٢۱
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱٠/۳٠
۱۳۸٥/۱٠/۱٦
۱۳۸٥/۱٠/٢
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/٩/٤
۱۳۸٥/۸/٢٧
۱۳۸٥/۸/۱۳
۱۳۸٥/۸/٦
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٧/۱
۱۳۸٥/٦/٢٥
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٥/٧
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٥/۳/٦


: تعداد بازديدكنندگان

 
 

فال هفته

 دوستان براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد
 











http://real-pic.persianblog.ir

 

 


:: لينک به وبلاگ :: 

اگه ميخواي لوگوي منو تو وبلاگت بزاري کد زير رو بردار

::کلبه ي حقيقت ::


:: داستان ها ي قبلي ::

 

سرگذشت سارا

عشق اينترنتي 1

عشق اينترنتي 2

سرگذشت مريم

دختر عمو و پسر عمو 1

دختر عمو و پسر عمو 2

سرنوشت چه ها نميکند

تريبون آزاد

سفرنامه ي حرم

 

 


موزيك

موزيک


لوگوي دوستان

   

 مادر من

 

عاشقتم
    

:: ايران سرزمين هميشه جاويد ::

:: زيبايي و زشتي حقيقت ::

  


 

 

:: ياران هميشگي ::

( به ترتيب حروف الفبا )

نيمه پنهان من

درد سرزندگي:.:نازنين

غروبي ابدي:.:نازنين

کنکور بهشت

به اميد آزادي

مرام خونه

خانواده سبز

آقاي کارگردان

بنويسيد پرستو بخوانيد قفس

يه قطره بارون

من ديوونه ام

سبز مثل بهار

بي گناه اما ! هميشه محکوم

راز سرگذشت من

قهرمان

چشم انتظار من باش

ياس کبود

دیوونه خونه


لينک خود را اضافه کنيد

  :: منو لينک کن ::


:: اصلاح کننده ي قالب ::

[عکاس خانه]

 

 

دست نوشته و داستان های واقعی